از آخریش میگم که کاش دستم می شکست و نمیزدم  برنامه جشن ماه رمضان, این بار دومم بود ...

دیدی ؟

زنی بود با دو بچه که نمیدونم کجا تو دخمه زندگی میکرد و میدونی درآمدش چه جوری بود؟

میخ های کج وکوله رو بهش میدادن از صبح تا غروب می نشست با چکش رو میخا میکوبید صاف بشن بعد پس میداد ...خیلی همت میکرد در روز یک الی یک و نیم کیلو موفق میشد صافشون کنه و به قیمت کیلویی 500 تومن ! بعد فقط نون میخوردن ..شبهایی هم میشد که بچه هاش گشنه میموندن ..اونوقت پسرش کلاس دوم و شاگرد اول کلاس بود ...

اینا از فلسطینیا چیزی کم دارند؟ ذره ذره میمیرند...

از اونور اخبار فلسطین و غزه آدمو منگ میکنه

از اونور آتش سوزیای جنگلای خودمون, ازبین رفتن طبیعت وحش و آثار تاریخی و ...

از اونور همسایه ای تازه وارد که گذشت و معرفت و کمی انسانیت نداره و بخاطر یه پارک ماشین سر پیرمرد قدیمی محله داد و بیداد میکنه ...

از اونور میام مثل همیشه ثواب کنم یه بانو رو سوار کردم تایه جایی برسونمش ,بعد پیش فرشته برمیگرده میگه ا وا چرا یه بچه خانوم ؟........ بیا و خوبی کن بابا چرا سرتونو از زندگی مردم درنمییارین؟

بعد همه ی اینا مجبورم چشامو ببندم بگم ولش کن و بچسبم به زندگی خودم ...

این روزا خیلی شبیه اسکارلت شدم همش میگم :" باشه بعدن بهش فکر میکنم ..."

 خسته ام خیلییییییییییییییی

دلم یه مسافرت میخواد یه پول کلان که برم یه مسافرت باحال و به آرامش برسم

خدا تو میرسونی میدونم شکرت

 



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 8:18 | نویسنده : خوش شانس خوشبخت |
رمز همان قبلی



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 16:28 | نویسنده : خوش شانس خوشبخت |
لینک

 

رمز همون قبلیه



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 11:40 | نویسنده : خوش شانس خوشبخت |
تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 9:7 | نویسنده : خوش شانس خوشبخت |
از همون اولاش ! فرشته عادت نداشت بعدازظهرا بخوابه ,به همین دلیل شب که خیلی خسته میشد و از وقت خوابش کمی میگذشت بی طاقت میشد غر میزد گریه میکرد و بعد غش میکرد !

الانم تو همین موده البته کمی کمتر

دیشب یکی از اون شبا بود که بداخلاق شده بود و سروصداهای بیرون ناشی از ساختمون سازی و تخلیه میلگرد و ... اعصاب واسمون نزاشته بود یهو گفت اگه اینا گذاشتن " کپه ی مرگمونو بزاریم "

ناراحت شدم کمی صبر کردم بعد گفتم : یعنی چی ؟ مگه وزیر آینده ی مملکت اینطوری حرف میزنه ؟

چشاش برق زد , کمی فکر کرد بعد یه لبخند بزرگ زد و غش کرد

منم با تصویر لبخندش تو فضا سیر کردم :)



تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 8:59 | نویسنده : خوش شانس خوشبخت |